حیران می روم از میان زمان
و زمان می گذرد در حیرانی من
و چه کند می گذرد وقتی درمانده ایی...
از جاده کودکی تا بدینجا پستی و بلندیهای زیادی را در نوردیده ام
مرداب را دیده ام و گل مرداب را
دریا را دیده ام و موج را و ساحل را
گل را دیده ام و خار را
شقایق را دیده ام و پرپر شدن آن را
رنگهای زیادی دیده ام سفید..سبز..سیاه ...و سرخ را
شور عشق را دیده ام و نفرت را
وصل را دیده ام و هجران را
شاید چشمانم روایتگر نباشد ، اما چشم دلم نهانخانه آن است
و در این کشاکش دهر وامانده ام
کاش می شد در دایره سرگردانی زمان شتاب گیرد
نه توان ماندن دارم و نه توان رفتن
خاموشم و پر از فریاد
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند